تبلیغات
تنهای عاشق - عشق پدربزرگ ومادریزرگ

تنهام.....:(

عشق یک پدربزرگ80ساله ویک مادربزرگ75ساله

 

اززبان پدربزرگ چون مادربزرگ ماه هاست که فوت کردن :نوه های عزیزم جونم براتون بگه که من ومادربزرگتون حلیمه توی یه آبادی زندگی می کردیم یعنی من پسردایی حلیمه یودم آره.......

من5سالم بودکه حلیمه توخونه ی مش رمضون خدابیامورزبه دنیا اومدآخه اون روزتوخونه ی مش رمضون روضه بودومادرمن وحلیمه رفته بودن روضه ،خوب ولش کنید.......................

آره حلیمه به دنیا اومدتا1ساله بعدمن6ساله وحلیمه1ساله بودمنم دیگه وقت مکتب رفتنم رسیده بودخوب بالاخره هرمکتبی کتاب ودفتر می خواست منم خیلی خجالتی پیش مش رمضون«کدخدا»رفتم مشکلموگفتم اون خیلی مهربانانه مشکل من روحل کردباشوق وذوق رفتم خونه کتاب ودفترمو به مادرم نشون بدم به مادرم گفتم :مامان ببین مش رمضون برام چی خریده؟

مادرگفت:خاک به سرم آخه بچه فکرآبروی مارو نکردی؟بعدناگهان حلیمه برای باراول بلندشدوایستادوشروع به راه رفتن کردهمه خوش حال شروع به قربون صدقه رفتن کردن منم چون باراولم بودکه ببینم بچه ای راه میره خیلی خوش حال ومتعجب شدم تاوقتی که ازشورخوش حالی شروع به دست زدن کردم ناگهان همه برگشتند ومرابااخمالونگاه کردن ازخجالت آب شدم ورفتم بیرون ومن ازحلیمه بیشتربدم میومد،یه چندسالی گذشت من20سال وحلیمه15سال من درسم تموم شدولی حلیمه اصلا درس نخوندیه روز سرچشمه که الاغمومی شستم حلیمه اومدظرفاشونو بشوره من واون باهم عین خروس جنگی بودیم که ناگهان به اون پریدموگفتم سلامت کوبچه؟اخماش رفت توهم وباعصبانیت زیاد گفت علیک سلام،وهمون جاشروع به کل کل کردیم.

خلاصه پدرمادرامون اومدن وتموم شد.

آن شب پدرگفت دیگه بزرگ شدی بایدبریم خاستگاری مادر خوش حال گفت آره ،دختراکبربقال خوبه؟گفتم زشته همینجورالی آخراسمبرد تارسیدیم به عشق واقعیم که درواقع الکی بودسولمازدختر کدخدارفتیم خاستگاری سولماز گفت شغلت چیه گفتم :بنایی می کنم کشاورزی می کنم جنگاوری هم می کنم بالاخره خاستگاری تموم شد فردا مادرم که خواست نتیجرو بپرسه گفت نه...دیگه دخترای اون جاتموم شده بود..تقریبا.

فدا خونه ی داییم دعوت بودیم بابچه ها داشتیم بازی می کریم«کلمه بازی»ازغذا هرچی کلمه ازمن وحلیمه به ذهنمون می رسید ازازدواج بود همون موقع مادرپدرا فهمیدن وهمون شب ماروعقدهم کردن دیگه گذشت تا حالا که من 80سال دارم وحلیمه 75ساله ازدنیا رفت ومن به آرزوم رسیدم که این راز سینه ی من وحلیمه بالاخره فاش شدواین بودازدواج ما.

فردای آن روزپیرمردباعشق به حلیمه ازدنیا رفت.

 





Admin Logo
themebox Logo