تبلیغات
تنهای عاشق

تنهام.....:(

وبلاگ جدیدم

نویسنده :سوگل
تاریخ:شنبه نوزدهم فروردینماه سال 1391-ساعت 20 و 05 دقیقه و 07 ثانیه

mageseen.loxblog.com

حتما بیاید!(اگه نیاین پشیمون می شین!!)ازاین جا خیلی بهتره!!!!

راستی نظر یادتون نره هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها........




به چشم من نگاه كن

نویسنده :سوگل
تاریخ:پنجشنبه سوم آذرماه سال 1390-ساعت 13 و 45 دقیقه و 05 ثانیه

به چشم من نگاه كن


به چشم من نگاه كن
شهید كربلایى ام

بهشت ترین شهر خدا

عزیز نینوایى ام



به عشق من نگاه كن

عاشق پر ترانه ام

یاور ترین یاور تو

شاعر عاشورایه ام

به تن من نگاه كن

بوى كفن پوشانه ام

خونى شوم در پاى تو

من عاشقى جانانه ام


به خون من نگاه كن

خون ناتمامه ام

تمام رسد به عشق تو

ظهور فرزانه ام



به اشك من نگاه كن

آسمان كهكشانه ام

وقتى شود گریان من

باران عاشقانه ام



به شعر من نگاه كن

صداى خوش زبانه ام

وقتى شود بهشت من

نداى عاشورایه ام




شعرى از حسین مظاهرى كلهرودى




با محرم دلم به درد آمد

نویسنده :سوگل
تاریخ:پنجشنبه سوم آذرماه سال 1390-ساعت 13 و 18 دقیقه و 36 ثانیه

السلام علیک یا أباعبدالله

وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا

سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار

ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم

السلام علی الحسین

وعلى علی بن الحسین

وعلى أولاد الحسین

وعلى أصحاب الحسین

سلام دوستان عزیزازاول محرم تا سوم امام حسین از عشق وعاشقی خبری نیست شاید درموردامام حسین بذارم راستی واقعا تسلیت می ګم

بچه هایه کمک می خواستم لطفا تو قسمت نظرا اګه شعری یا مداحی ای درمورد شام غریبان دارید بذارید واقعا نیاز دارم با کنید۱۸۰ نر دعاتون می کنن




oh my God

نویسنده :سوگل
تاریخ:یکشنبه بیست و نهم آبانماه سال 1390-ساعت 15 و 56 دقیقه و 18 ثانیه

خداوندا مرا با ایر های رامت سیراب کن نه باابر ها سرکشت


عاشقی رو از کفشات یاد بګیر

نویسنده :سوگل
تاریخ:پنجشنبه بیست و ششم آبانماه سال 1390-ساعت 20 و 41 دقیقه و 22 ثانیه

چون توی جا کفشی کنار همن/زیر بارون باهم راه میرن/باهم خاکی میشن/هردوباهم میمیرن فقط یه ذره بهشون توجه کن.....




طبق نظریه آمریکا

نویسنده :سوگل
تاریخ:پنجشنبه نوزدهم آبانماه سال 1390-ساعت 21 و 36 دقیقه و 59 ثانیه

بسم تعالی

طبق قرار داد جدید آمریکابه جمهوری اسلامی ایران :

دراین قرارداد آمریکا ایرن را تحدید به جنګ[به قول خودش به زودی]وکمک نکردن به ایران.

جوا ب ماآینده سازان ایرانی:

1-آمریکا هیچ غلطی نمی کنه چون کم آورده این حرفارو میزنه.

2-مابا همان مشت هایی که هنګام عصبانیت می زنیم به دیوار صدبرابر محکم تر می زنیم تو دهان اون اوباماورفقاش.

3-ما دینی استوار به نام اسلام وسرلشکرانی همچو امام علی وجوانانی همچوحضرت ابوالفضل وزنانی شیردل مانند حضرت زینب وازهمه مهم تر پیروی از رهبر آزاد اسلام داریمږ

4-کلا این آمریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه.

[این حرفا برای دل خوشی نیست بلکه حرف حق بوده وتا ایران و خواهران وبرادران مسلمان ما؛ جوانان ونوجوانان دلیر همچوسهراب دارد هیچ غمی ندارد.]

لطفا اګر بی احترامی شده ببخشید

 

لطفا ازاین مطلب کپی بګیری ودروبلاګ خود قرار دهید




بسم الله

نویسنده :سوگل
تاریخ:پنجشنبه نوزدهم آبانماه سال 1390-ساعت 19 و 13 دقیقه و 29 ثانیه

عشق یعنی تا نفس دوست داشتن پس اګر عاشق هستی...بسم الله

کیمیا




عشق واقعی

نویسنده :سوگل
تاریخ:چهارشنبه هجدهم آبانماه سال 1390-ساعت 15 و 59 دقیقه و 59 ثانیه

اګه بادلت کسی رودوست داری زیاد جدی نګیرش چون ارزش نداره آخه کاردل دوست داشتنه مثل چشم که دیدن. اما اګه یه روز باعقلت چیزی یا کسی رادوست داری اون عشق واقعیه




عشق یک پدربزرگ80ساله ویک مادربزرگ75ساله

نویسنده :سوگل
تاریخ:دوشنبه شانزدهم آبانماه سال 1390-ساعت 19 و 37 دقیقه و 33 ثانیه

 

اززبان پدربزرگ چون مادربزرگ ماه هاست که فوت کردن :نوه های عزیزم جونم براتون بگه که من ومادربزرگتون حلیمه توی یه آبادی زندگی می کردیم یعنی من پسردایی حلیمه یودم آره.......

من5سالم بودکه حلیمه توخونه ی مش رمضون خدابیامورزبه دنیا اومدآخه اون روزتوخونه ی مش رمضون روضه بودومادرمن وحلیمه رفته بودن روضه ،خوب ولش کنید.......................

آره حلیمه به دنیا اومدتا1ساله بعدمن6ساله وحلیمه1ساله بودمنم دیگه وقت مکتب رفتنم رسیده بودخوب بالاخره هرمکتبی کتاب ودفتر می خواست منم خیلی خجالتی پیش مش رمضون«کدخدا»رفتم مشکلموگفتم اون خیلی مهربانانه مشکل من روحل کردباشوق وذوق رفتم خونه کتاب ودفترمو به مادرم نشون بدم به مادرم گفتم :مامان ببین مش رمضون برام چی خریده؟

مادرگفت:خاک به سرم آخه بچه فکرآبروی مارو نکردی؟بعدناگهان حلیمه برای باراول بلندشدوایستادوشروع به راه رفتن کردهمه خوش حال شروع به قربون صدقه رفتن کردن منم چون باراولم بودکه ببینم بچه ای راه میره خیلی خوش حال ومتعجب شدم تاوقتی که ازشورخوش حالی شروع به دست زدن کردم ناگهان همه برگشتند ومرابااخمالونگاه کردن ازخجالت آب شدم ورفتم بیرون ومن ازحلیمه بیشتربدم میومد،یه چندسالی گذشت من20سال وحلیمه15سال من درسم تموم شدولی حلیمه اصلا درس نخوندیه روز سرچشمه که الاغمومی شستم حلیمه اومدظرفاشونو بشوره من واون باهم عین خروس جنگی بودیم که ناگهان به اون پریدموگفتم سلامت کوبچه؟اخماش رفت توهم وباعصبانیت زیاد گفت علیک سلام،وهمون جاشروع به کل کل کردیم.

خلاصه پدرمادرامون اومدن وتموم شد.

آن شب پدرگفت دیگه بزرگ شدی بایدبریم خاستگاری مادر خوش حال گفت آره ،دختراکبربقال خوبه؟گفتم زشته همینجورالی آخراسمبرد تارسیدیم به عشق واقعیم که درواقع الکی بودسولمازدختر کدخدارفتیم خاستگاری سولماز گفت شغلت چیه گفتم :بنایی می کنم کشاورزی می کنم جنگاوری هم می کنم بالاخره خاستگاری تموم شد فردا مادرم که خواست نتیجرو بپرسه گفت نه...دیگه دخترای اون جاتموم شده بود..تقریبا.

فدا خونه ی داییم دعوت بودیم بابچه ها داشتیم بازی می کریم«کلمه بازی»ازغذا هرچی کلمه ازمن وحلیمه به ذهنمون می رسید ازازدواج بود همون موقع مادرپدرا فهمیدن وهمون شب ماروعقدهم کردن دیگه گذشت تا حالا که من 80سال دارم وحلیمه 75ساله ازدنیا رفت ومن به آرزوم رسیدم که این راز سینه ی من وحلیمه بالاخره فاش شدواین بودازدواج ما.

فردای آن روزپیرمردباعشق به حلیمه ازدنیا رفت.




نصیحت های من

نویسنده :سوگل
تاریخ:شنبه چهاردهم آبانماه سال 1390-ساعت 16 و 26 دقیقه و 49 ثانیه

باسلام خدمت دوستان عزیزووفادرارم راستی عیداتون مبارک ودررابطه با موضوع این بخش که :نصیحت های منه:میدونم که من خیلی سنم ازشما ها کم تره ودرحدی نیستم که شماهارو نصیحت کنم این جملات حاصل تجارب وتنوع دروب هستش پس ازدستم ناراحت نشوید.

ü باران باشید ؛کسی به باران عادت نمی کند

ü چقدراین ثانیه هانامردند پیام دادندکه می روندوبرمی ګردند رفتندوبرنګشتند چه بلایی برسرم آوردند

ü نازنینم.نازنینم چه دعایی بهتراز این خنده ات از ته دل اشکت از سر شوق نبود هیچ غروبت غمګین

ü پرطاووس  زیباست به کرکس ندهند    معرفت دور ارزشمندی ست به هرکس ندهند

با کمی تغییر




دررابطه باعشق

نویسنده :سوگل
تاریخ:پنجشنبه دوازدهم آبانماه سال 1390-ساعت 13 و 13 دقیقه و 26 ثانیه

من ازعشق بدم میاد چون یه بار عاشق شدم ومادرم رافراموش کردم                     ناپلون

 




ګرمای وجود

نویسنده :سوگل
تاریخ:شنبه هفتم آبانماه سال 1390-ساعت 15 و 52 دقیقه و 28 ثانیه

ګرمای احساساتت رانصیب کسی کن

که درسرمای وجودش یادت کند




جایزه ی بهترین نظر

نویسنده :سوگل
تاریخ:چهارشنبه چهارم آبانماه سال 1390-ساعت 16 و 52 دقیقه و 11 ثانیه

همانطور که می دونید من به اږنایی که درهفته بهترین نظرو بدن جایزه میدم اونم نه
یکی ُچندتاُ


 

1-یک عدد شارژایرانسل خراشیده

2-یک عدد شارژ برای یک سیم همراه دوم

3-یک عدد ګوشی همراه اسباب بازی به قیمت3000ریال

4-ګذاشتن یک مطلب جدید

5-افتخار بازی والیبال بامن




دوست داشتن این چنین است

نویسنده :سوگل
تاریخ:چهارشنبه چهارم آبانماه سال 1390-ساعت 16 و 44 دقیقه و 19 ثانیه

هرګاه بهت ګفتتند دوست دارم باور نکن چون دوست نداره مګر ازته دل ګوید

هرکاه ګفتند دوست ندارم بدان دوستت دارد مګراز ته دل ګوید




عشقت

نویسنده :سوگل
تاریخ:سه شنبه بیست و نهم شهریورماه سال 1390-ساعت 12 و 43 دقیقه و 57 ثانیه

تو تنها ستاره ای هستی که در آسمان زندگی ام درخشیده ای. چشمان تو پر از مهر و زیبایی است. من نام زیبای تو را که قشنگترین واژه است. بر لوح قلبم نوشتم و از اینکه عاشق تو هستم احساس غرور ، سربلندی و سرافرازی میکنم.

تنها آرزوی من تا آخرین نفس ، با تو هم نفس بودن هست و بس.

آنگاه که از ناملایمات زندگی دلم به تنگ می آید ، عطر پاک تو و امید به زندگی با تو یعنی همه خوشبختی.


خوشختی چیزی نیست جز لحظاتی که آنها را دوست داریم. و در کنار تو همه لحظه های من اوج سعادتست.


پرواز در اوج آسمان ، متعلق به بلندپروازترین کبوترهاست. صعود به رفیع ترین نقاط را برای تو آرزو می کنم.


تولد همه چیز زیباست ، ولی روز تولد تو از تولد فصل بهار هم برای من زیباتر است... ازصمیم قلب دوستت دارم.


دوست دارم تو را تنگ در آغوش بگیرم و تمام دلتنگی هایم را با شعرهایم به سرزمین چشمانت هدیه کنم. دوست دارم شبنم های دلواپسی ام را روی گل گونه هایت جاری سازم ، صورتت را از اشکهایم خیس کنم و محکم تر از همیشه بهت بگم : دوستت دارم.


روزتان چون سپیده دمان سحر ، شامتان آرام و قرار دلهایتان ، دلتان چون دریا آکنده از موج و اوج و برقرار بر ساحل عافیت و پیوند همیشه پایدار.


عشق را از تار و پود وجود تو احساس می کنم و از عمق نگاه تو تا انتهای اقیانوس مهر می روم




عاشقی

نویسنده :سوگل
تاریخ:یکشنبه بیست و هفتم شهریورماه سال 1390-ساعت 10 و 22 دقیقه و 46 ثانیه

عاشقی تنها لحظه ی دل انگیزی که انسان ها از دست می دهند بعضیا یا اصلا عاشق نمیشن یا فراموش می کنندویا قدرشو نمیدونن

الانم دیر نشده می تونید برگردید




این را به یاد بسپار...

نویسنده :سوگل
تاریخ:جمعه بیست و پنجم شهریورماه سال 1390-ساعت 12 و 08 دقیقه و 34 ثانیه

این را به یاد بسپار ...

یک نفر،یک جایی...

تمام رویا هایش لبخند توست.

وزمانی که به توفکرمی کند...

احساس می کند که زندگی واقعا باارزشه.

پس هرگاه احساس تنهایی کردی...

این حقیقت را به خاطرداشته باش...

یک نفر...

یک جایی...

درحال فکرکردن به توست.




عشق یعنی....

نویسنده :سوگل
تاریخ:جمعه بیست و پنجم شهریورماه سال 1390-ساعت 12 و 07 دقیقه و 57 ثانیه

عشق یعنی تا ابد با من بمانی

عشق یعنی هم نفس با من بخوانی

عشق یعنی بامنی دستم بگیری

بی توقع درره جانم بمیری




خودکشی

نویسنده :سوگل
تاریخ:پنجشنبه بیست و چهارم شهریورماه سال 1390-ساعت 13 و 02 دقیقه و 14 ثانیه

یک جایی می رسد که آدم دست به خودکشی می زند، نه اینکه یک تیغ بردارد رگش را بزند...
نه! قید احساسش را می زند............



عشق دردوکلمه

نویسنده :سوگل
تاریخ:جمعه هجدهم شهریورماه سال 1390-ساعت 15 و 55 دقیقه و 42 ثانیه

عشق را در دو کلمه می توان معنی کرد:

روییدن وشکستن....

روییدن زمانی رخ می دهد که فکر می کنید باتمام وجود عاشق فرد مقابلتان شدیدو

شکستن زمانی رخ می دهد که فرد مقابل بدون هیچ حسی به شما،شما روترک می کند وهیچ علاقه ای دیگربه او نداری.




ارزش عشق

نویسنده :سوگل
تاریخ:چهارشنبه شانزدهم شهریورماه سال 1390-ساعت 12 و 02 دقیقه و 09 ثانیه

داستان ارزش عشق

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت :

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»






  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  


Admin Logo
themebox Logo