تبلیغات
تنهای عاشق - مطالب آبان 1390

تنهام.....:(

oh my God

نویسنده :سوگل
تاریخ:یکشنبه بیست و نهم آبانماه سال 1390-ساعت 15 و 56 دقیقه و 18 ثانیه

خداوندا مرا با ایر های رامت سیراب کن نه باابر ها سرکشت


عاشقی رو از کفشات یاد بګیر

نویسنده :سوگل
تاریخ:پنجشنبه بیست و ششم آبانماه سال 1390-ساعت 20 و 41 دقیقه و 22 ثانیه

چون توی جا کفشی کنار همن/زیر بارون باهم راه میرن/باهم خاکی میشن/هردوباهم میمیرن فقط یه ذره بهشون توجه کن.....




طبق نظریه آمریکا

نویسنده :سوگل
تاریخ:پنجشنبه نوزدهم آبانماه سال 1390-ساعت 21 و 36 دقیقه و 59 ثانیه

بسم تعالی

طبق قرار داد جدید آمریکابه جمهوری اسلامی ایران :

دراین قرارداد آمریکا ایرن را تحدید به جنګ[به قول خودش به زودی]وکمک نکردن به ایران.

جوا ب ماآینده سازان ایرانی:

1-آمریکا هیچ غلطی نمی کنه چون کم آورده این حرفارو میزنه.

2-مابا همان مشت هایی که هنګام عصبانیت می زنیم به دیوار صدبرابر محکم تر می زنیم تو دهان اون اوباماورفقاش.

3-ما دینی استوار به نام اسلام وسرلشکرانی همچو امام علی وجوانانی همچوحضرت ابوالفضل وزنانی شیردل مانند حضرت زینب وازهمه مهم تر پیروی از رهبر آزاد اسلام داریمږ

4-کلا این آمریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه.

[این حرفا برای دل خوشی نیست بلکه حرف حق بوده وتا ایران و خواهران وبرادران مسلمان ما؛ جوانان ونوجوانان دلیر همچوسهراب دارد هیچ غمی ندارد.]

لطفا اګر بی احترامی شده ببخشید

 

لطفا ازاین مطلب کپی بګیری ودروبلاګ خود قرار دهید




بسم الله

نویسنده :سوگل
تاریخ:پنجشنبه نوزدهم آبانماه سال 1390-ساعت 19 و 13 دقیقه و 29 ثانیه

عشق یعنی تا نفس دوست داشتن پس اګر عاشق هستی...بسم الله

کیمیا




عشق واقعی

نویسنده :سوگل
تاریخ:چهارشنبه هجدهم آبانماه سال 1390-ساعت 15 و 59 دقیقه و 59 ثانیه

اګه بادلت کسی رودوست داری زیاد جدی نګیرش چون ارزش نداره آخه کاردل دوست داشتنه مثل چشم که دیدن. اما اګه یه روز باعقلت چیزی یا کسی رادوست داری اون عشق واقعیه




عشق یک پدربزرگ80ساله ویک مادربزرگ75ساله

نویسنده :سوگل
تاریخ:دوشنبه شانزدهم آبانماه سال 1390-ساعت 19 و 37 دقیقه و 33 ثانیه

 

اززبان پدربزرگ چون مادربزرگ ماه هاست که فوت کردن :نوه های عزیزم جونم براتون بگه که من ومادربزرگتون حلیمه توی یه آبادی زندگی می کردیم یعنی من پسردایی حلیمه یودم آره.......

من5سالم بودکه حلیمه توخونه ی مش رمضون خدابیامورزبه دنیا اومدآخه اون روزتوخونه ی مش رمضون روضه بودومادرمن وحلیمه رفته بودن روضه ،خوب ولش کنید.......................

آره حلیمه به دنیا اومدتا1ساله بعدمن6ساله وحلیمه1ساله بودمنم دیگه وقت مکتب رفتنم رسیده بودخوب بالاخره هرمکتبی کتاب ودفتر می خواست منم خیلی خجالتی پیش مش رمضون«کدخدا»رفتم مشکلموگفتم اون خیلی مهربانانه مشکل من روحل کردباشوق وذوق رفتم خونه کتاب ودفترمو به مادرم نشون بدم به مادرم گفتم :مامان ببین مش رمضون برام چی خریده؟

مادرگفت:خاک به سرم آخه بچه فکرآبروی مارو نکردی؟بعدناگهان حلیمه برای باراول بلندشدوایستادوشروع به راه رفتن کردهمه خوش حال شروع به قربون صدقه رفتن کردن منم چون باراولم بودکه ببینم بچه ای راه میره خیلی خوش حال ومتعجب شدم تاوقتی که ازشورخوش حالی شروع به دست زدن کردم ناگهان همه برگشتند ومرابااخمالونگاه کردن ازخجالت آب شدم ورفتم بیرون ومن ازحلیمه بیشتربدم میومد،یه چندسالی گذشت من20سال وحلیمه15سال من درسم تموم شدولی حلیمه اصلا درس نخوندیه روز سرچشمه که الاغمومی شستم حلیمه اومدظرفاشونو بشوره من واون باهم عین خروس جنگی بودیم که ناگهان به اون پریدموگفتم سلامت کوبچه؟اخماش رفت توهم وباعصبانیت زیاد گفت علیک سلام،وهمون جاشروع به کل کل کردیم.

خلاصه پدرمادرامون اومدن وتموم شد.

آن شب پدرگفت دیگه بزرگ شدی بایدبریم خاستگاری مادر خوش حال گفت آره ،دختراکبربقال خوبه؟گفتم زشته همینجورالی آخراسمبرد تارسیدیم به عشق واقعیم که درواقع الکی بودسولمازدختر کدخدارفتیم خاستگاری سولماز گفت شغلت چیه گفتم :بنایی می کنم کشاورزی می کنم جنگاوری هم می کنم بالاخره خاستگاری تموم شد فردا مادرم که خواست نتیجرو بپرسه گفت نه...دیگه دخترای اون جاتموم شده بود..تقریبا.

فدا خونه ی داییم دعوت بودیم بابچه ها داشتیم بازی می کریم«کلمه بازی»ازغذا هرچی کلمه ازمن وحلیمه به ذهنمون می رسید ازازدواج بود همون موقع مادرپدرا فهمیدن وهمون شب ماروعقدهم کردن دیگه گذشت تا حالا که من 80سال دارم وحلیمه 75ساله ازدنیا رفت ومن به آرزوم رسیدم که این راز سینه ی من وحلیمه بالاخره فاش شدواین بودازدواج ما.

فردای آن روزپیرمردباعشق به حلیمه ازدنیا رفت.




نصیحت های من

نویسنده :سوگل
تاریخ:شنبه چهاردهم آبانماه سال 1390-ساعت 16 و 26 دقیقه و 49 ثانیه

باسلام خدمت دوستان عزیزووفادرارم راستی عیداتون مبارک ودررابطه با موضوع این بخش که :نصیحت های منه:میدونم که من خیلی سنم ازشما ها کم تره ودرحدی نیستم که شماهارو نصیحت کنم این جملات حاصل تجارب وتنوع دروب هستش پس ازدستم ناراحت نشوید.

ü باران باشید ؛کسی به باران عادت نمی کند

ü چقدراین ثانیه هانامردند پیام دادندکه می روندوبرمی ګردند رفتندوبرنګشتند چه بلایی برسرم آوردند

ü نازنینم.نازنینم چه دعایی بهتراز این خنده ات از ته دل اشکت از سر شوق نبود هیچ غروبت غمګین

ü پرطاووس  زیباست به کرکس ندهند    معرفت دور ارزشمندی ست به هرکس ندهند

با کمی تغییر




دررابطه باعشق

نویسنده :سوگل
تاریخ:پنجشنبه دوازدهم آبانماه سال 1390-ساعت 13 و 13 دقیقه و 26 ثانیه

من ازعشق بدم میاد چون یه بار عاشق شدم ومادرم رافراموش کردم                     ناپلون

 




ګرمای وجود

نویسنده :سوگل
تاریخ:شنبه هفتم آبانماه سال 1390-ساعت 15 و 52 دقیقه و 28 ثانیه

ګرمای احساساتت رانصیب کسی کن

که درسرمای وجودش یادت کند




جایزه ی بهترین نظر

نویسنده :سوگل
تاریخ:چهارشنبه چهارم آبانماه سال 1390-ساعت 16 و 52 دقیقه و 11 ثانیه

همانطور که می دونید من به اږنایی که درهفته بهترین نظرو بدن جایزه میدم اونم نه
یکی ُچندتاُ


 

1-یک عدد شارژایرانسل خراشیده

2-یک عدد شارژ برای یک سیم همراه دوم

3-یک عدد ګوشی همراه اسباب بازی به قیمت3000ریال

4-ګذاشتن یک مطلب جدید

5-افتخار بازی والیبال بامن




دوست داشتن این چنین است

نویسنده :سوگل
تاریخ:چهارشنبه چهارم آبانماه سال 1390-ساعت 16 و 44 دقیقه و 19 ثانیه

هرګاه بهت ګفتتند دوست دارم باور نکن چون دوست نداره مګر ازته دل ګوید

هرکاه ګفتند دوست ندارم بدان دوستت دارد مګراز ته دل ګوید








Admin Logo
themebox Logo